با عرض ادب و درود خدمت همه دوستان عزيز .... پوزش ميخوام از اينکه دير آپ کردم...

www.parsa.150m.com

 

    ("`-''-/").___..--''"`-._
     `6_ 6  )   `-.  (     ).`-.__.`)
     (_Y_.)'  ._   )  `._ `. ``-..-'
   _..`--'_..-_/  /--'_.' ,'
  (il),-''  (li),'  ((!.-' 



.... در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود... فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند....آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند....خسته تر و كسل تر از هميشه...ناگهان ذ كاوت ايستا د و گفت ؛بياييد يك بازي كنيم...مثلا غايم باشك؛ همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم...من چشم مي گذارم..و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگرددهمه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد....ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن....يك...دو....سه....همه رفتند تا جايي پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد. اصالت در ميان ابرها مخفي گشت. هوس به مركز زمين رفت....دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت...طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد....و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه....هشتاد....هشتاد ويك...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

   همه پنهان شده بودند جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بكيرد....وجاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است....در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد....نود وپنج....نود وشش...نود وهفت....هنگامي كه ديوانگي به صد رسيدعشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.....ديوانگي فرياد زد دارم ميام...دارم ميام....

ديوانگي اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود...زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود...و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود...دروغ ته درياچه....هوس در مركز زمين....يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت وهيجان زياد آنرا در بوته گل رز فرو كردو دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.....

: عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد...شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودو او نمي توانست جايي را ببيند....او كور شده بود...

ديوانگي فرياد زد: من چه كردم....من چه كردم....چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟؟؟.....عشق پاسخ داد:؛ تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو؛.....

 

واينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست

 

 

 

 

/ 38 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام، خوبی؟ مطلبت خیلی جالب بود لذت برده... معنی اون شعر رو پیدا کردی؟ یا برات بنویسمش؟

ايوب

سلام خوبی وبلاگت خيلی باهال بود موفق باشی بای

زهرا

سلام متن قشنگی بود.موفق باشی

داریوش

سلام عيدت مبارک داداش...خدا قوت...داريوش...

baran

سلام ... از شهريور تا به حال ننوشتی ..... راستی مطلب فوق العاده جالبی بود ...

baran

برادر عزيز چرا نمب نويسي ؟؟؟

baran

ببخشيد پست قبلي اشكال تايپي داشت و به جاي نمي نويسي (نمب نويسي) خورده شده

ه

پارسا . . . خيلی وقته آپ نکردی . . . فکر نکن ما يادمون ميره ها . .

parisa

سلام ... اين همه آدم با زبون خوش بهت می گن آپ ديت نمی کنی /؟؟؟ اونوقت تو هيچی به روت نمی ياری .. مثل اينکه بايد خودم دست به کار بشم ... خلاصه حواست و جمع کن و گر نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

bad bod

ذثفخ